دل نوشته های من
هنوز کسی اینجا هست؟؟؟ می خواستم بی سر و صدا برای مدتی و شاید برای همیشه اینجا رو ترک کنم.چون به قول امیر: من، عقده ی "نرو"، "برگرد" و "به یادت هستیم" رو نداشتم. نمی خواستم مثل خیلی ها خودمو لوس کنم و ازتون بخوام بیاین قربون صدقم برین و بگین بمون و منم ذوق کنم و برگردم و بنویسم.چون دوستی شما خیلی بیشتر از اینها به من ثابت شده.لزومی نمی بینم با قهر یا لوس کردن خودم جلب محبت کنم.من محبت شما ها رو بارها و بارها احساس کردم و همش بهم ثابت شده.اما دیدم بی ادبیه که در جواب محبت هاتون و پرسش هاتون هیچی نگم... می خواستم یه مدت ننویسم.یه مدت نباشم.البته همچنان اینجا بودم.وبلاگ همتون رو می خوندم مثل همیشه.ولی می خواستم ننویسم.چه کامنت و چه وبلاگ. در هر حال.می دونم که درکم می کنین.من توی این ۴-۵ سال وبلاگ نویسیم وبلاگ هایی خیلی بزرگتر و پرطرفدار تر از وبلاگ خودمو دیدم که از یه جایی به بعد ترجیح دادن ننویسن. یادمه نیلوفر موقع رفتن از دنیای مجازی توی پست آخرش اینو نوشته بود.شاید خیلی خوب احساس الان من رو توصیف کرده باشه.حالا با یه کم بالا پایین: رفتن خیلی سخته ... کندن و بریدن خیلی سخته ولی گاهی برای داشتن باید بگذری ... برای داشتن خیلی چیزها باید از خیلی چیزها بگذری ... نه اینکه وبلاگم سدی باشه برای رسیدن به اهداف دیگه ی زندگیم ولی احساس می کنم اگه نباشه ولو هفته ای یا ماهی یک بار راحت تر می تونم به اولویت های دیگه ی زندگیم برسم . من باید برم ... اگر بهتون مدیونم اگر بد کردم اگر فکر می کنید براتون ارزش قائل نشدم حلالم کنید و بگذرید که خدای من شاهده قصده هیچ کدوم از اینکارها رو نداشتم ... من فقط باید برم بخاطر خودم بخاطر اینکه نمی خوام سرسری و از روی عادت بنویسم ... بخاطر اینکه هنوز هم وبلاگ نویسی رو دوست دارم ولی دیگه برام اون جذابیت اولیه ش رو از دست داده ، که نمی خوام همینجوری بنویسم به این خیال که شماها که من هر چی بنویسم می خونید ... من باید برم بخاطر خودم و بخاطر شمایی که دوستتون دارم . دیگه هیچی نمی تونم بگم.خیلی حرفا دارم که بزنم اما نمی تونم بیانشون کنم.این بغض لعنتی هم نمی ذاره نفس بکشم... خداحافظی نمی کنم چون دوست ندارم این کار رو بکنم.من اینجا هستم.کنار همتون هستم اما توی این روزا سکوت رو به هر چیزی ترجیح می دم.توی این روزا که اغلب حرفام دیگه مثل قدیما لبریز از شادی نیست... سلام دوستان! کامپیوترم هنگ کرده کامل!!!اصلا دیگه روشن نمی شه! الانم با ترس و لرز دارم از دانشگاه آپ می کنم!!!بچه ها رو پیچوندم ولی الان یکی دو نفرشون بقل دستم نشستن و من همش می ترسم ببینن.نمی دونم کی میشه بریم کامپیوتر بخریم؟؟اینطوری از دانشگاه هم که نی تونم زیاد بیام.می ترسم پسوورد و اینام لو بره یا بچه ها وبلاگمو ببینن!!! فعلا خداحافظ!!!! و من به عنوان مادر معنوی کنکوری های وبلاگ نویس(!) الان نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت؟؟؟!!!! تو رو خدا يه نگاه به ساعت ارسال اين پست بندازين!! اگه خدا بخواد فردا زنگ مي زنم به سفير برا وقت تعيين سطح.عاجزانه ازتون مي خوام دعا كنين منو نندازه اينترو!!به خدا حالم از اين اينترچنج زرد به هم مي خوره.آخه واحد دانشگامون بود.كاش اين موسسات گواهي دانشگاه رو قبول مي كردن كه مثلا من اين كتاب رو گذروندم.بدبختي هم اينه كه هر دو ترم با ۲۰ پاس شدم.اما من كلا وقتي واسه تعيين سطح مي رم هول مي شم و ساده ترين كلمات يادم مي ره.به خدا book رو هم ممكنه فراموش كنم.اينه كه مي ترسم اين بلا به سرم بياد.اما خب...هرجوري كه هست من بايد استارت زبان خوندن رو بزنم.حتي شده ۱۰۰ بار اينترو رو بخونم. بايد برم عكس پرسنلي هم بگيرم اما چون قبلش بايد برم صفايي بدم اين صورت را و هي به دلايل مختلف اين امر ميسر نمي شه؛طلسم افتاده توش.اين عكسي كه الان رو همه كارت هام هست مال دوم يا سوم دبيرستانمه و به كل با ايني كه الان هستم فرق فوكوله!!!به قول پسرهاي كلاسمون خانم ها در گذر زمان و سير حوادث دچار تغييرات زيادي مي شن!!!اينه كه مي ترسم با اين كارتم يه موقع به جرم جعل و سوء استفاده از اسناد و مدارك بگيرنم!! از كتابهام بگم... بچه هاي كنكوري هم سريع بيان نتايج آزادشون رو بنويسن كه من بي اعصابم ها!!! نمی دونم چطور شد که دیروز عصر ناگهان دلم هوس دانشگاه و بچه ها رو کرد؟
دلایل زیادی دارم برای این کار.بزرگترینش رو هیچ جوری نمی تونم براتون توضیح بدم.
دلیل دیگه این که توی وبلاگ نویسی به یه پوچی رسیدم.نمی دونم...چند وقتی بود که بعد از نوشتن هر پست از خودم می پرسیدم خب که چی؟الان اینا رو نوشتی و یه عده آدم که نمی شناسیشون و نمیشناسنت خوندن،که چی؟
یه دلیل دیگم هم از دل همین دلیل بالا بیرون اومد.آدم هایی که نمی شناسمشون.منظورم شما ها نیستید-اگرچه که جدیدا یه ترسی هم افتاده تو دلم که نکنه شما هم اونی که تو وبلاگتون می گید نباشید-منظورم افرادیه که همینطوری میان اینجا رو می خونن و می تونن هر کسی باشن...هر جور آدمی از هر طبقه اجتماعی با هر بیماری روانی می تونه بیاد اینجا رو بخونه.از زندگی من سر در بیاره و حتی پیدام کنه و اذیتم کنه-که هیچ کار سختی نیست براش،خیلی هاتون الان خیلی چیزا راجع به من می دونین که من خودمم خبر ندارم،با یه سرچ ساده می شه پیدا کرد همه چی رو-شاید بزرگترین دلیلم هم یه جورایی به این چیزی که گفتم مربوط باشه.
می دونین...یه جایی می رسه که همه انگیزه های قبلیت برای انجام یه کار رنگ می بازه.به اصطلاح مودت بعد از یه مدتی عوض می شه،هرچند که توی این مدت گاهی هم واقعا دلم برای نوشتن توی این صفحه جادویی تنگ شد،آخه منم و یه عشق به نوشتن.اما خب احساس بی انگیزگی برای نوشتن زورش به دلتنگیم چربیده.
شاید روزهای بهتری آمدند و من باز هم از شادی هایم برایتان نوشتم...
به امید آن روز
گاهی اوقات احساس می کنی تو وجودت داره طوفان میاد...
من الان همین احساس رو دارم
خیلی لذت بخشه که کنار لیست کارهایی که باید انجام بدی،هر روز یه تیک بخوره...
خیلی لذت بخشه...
تو بعضی وبلاگا الان بساط شیرینی پخش کنون و تبریک گویانه...
تو بعضی ها هم دور از جون مراسم ناراحتی کنون و تسلی دهون!!
آخه به منم مي گن آدم؟؟!!!
به خدا زندگيم برعكس شده كاملا!!
الان اسم خفاش شب يا جغد شب...نه نه!!بوف شب ادبي تره!!كاملا برازندمه!
حالا فكر نكنين سرحال و سرخوشم ها!!
چشمام داره مي سوزه در حد بوندس ليگا!!
ولي مي دونين چيه؟تا مي رم تو رختخواب و يه كم چشمام رو مي بندم ديگه اون خستگي چشمام در مي ره و باز شنگول مي شم و تا خود صبــــــــــــــح بيدارم!!!
بعد فاجعه انگيز اينه كه در اين ساعات به جز وب گردي كار ديگه اي نمي تونم بكنم!!
وگرنه تا الان يه زبان داني،نويسنده اي،موسيقي داني چيزي شده بودم!!!
بايد تا قبل از ثبت نام كلاس زبانم عكسم آماده باشه كه اون عكس داغون رو ندم ديگه!!!
همنام رو كه گفتم از جومپا لاهيري بود خوندم.اون هم راجع به مهاجرت و دردسر هاي فرهنگي اي بود كه با اين كار به وجود ميومد.راجع به يه زن و شوهر هنديه كه بچه هاشون تو آمريكا به دنيا ميان و مدام در تضاد بين فرهنگ هند و آمريكا دست و پا مي زنن و سرآخر هم بيشتر آمريكايي هستن تا هندي...
كتاب خوبي بود.دوستش داشتم
اين نويسنده كتابهاي ديگه اي هم داره.خاك غريب و مترجم درد ها كه فكر مي كنم اين دومي كلي جايزه برده(جايزه پوليتزر)خلاصه كه به نظرم بد نبود و ارزش خوندنش رو داشت
چراغ ها را من خاموش مي كنم از زويا پيرزاد رو هم كه چند سال قبل خونده بودم و الان باز خوندمش و مي تونم بگم فوق العادست.يه نثر ساده و صميمي...بدون هيچ هيجان و سكته و فراز و نشيب.زندگي يه زن خونه دار با همه سادگيهاش...اما واقعا جذاب و گيرا و آرامش بخش.واقعا رمان آرامش بخشيه و فكر مي كنم اكثرتون هم خونده باشينش.مخصوصا دخترها.ولي چندين و چند بار هم بخونيش خسته نمي شي...
راستي براي مچ دستم رفتم دكتر.چه دكتر باحالي بود!!!كلا خوشحالم كه هميشه دكترهايي كه مي رم خوش اخلاق و مهربونن...وگرنه فكر كن طرف دكتر باشه و يه پيش زمينه بد از دكترها داشته باشي،بد اخلاقم باشه...ديگه واويلا!!!منم بي اعصاب!!!
خلاصه...معاينه كرد و گفت كارت چيه؟گفتم جزوه نويسي!!!خنديد!!گفت ورزش مي كني؟؟قاطعانه و محكم گفتم نع!!گفت همينه ديگه!!اين چيه آخه هيچي عضله نداري؟مچ دستتو ببين چه لاغره.(حالا از حرص و جوش خوردن براي من قرمز شده بودو اينا رو مي گفت)چرا با خودت اينطوري مي كنيييييييييي؟؟؟؟تو هيچ مشكلي نداري،بيمارم نيستي،نه استخونهات نه اعصابت هيچ مشكلي ندارن...فقط مشكلت اينه كه تاندون هاي دستت ضعيفه و عضلاتت هم همينطور.اينه كه به مفاصلت فشار مياد.بعد پرسيد گردنت هم درد مي كنه؟گفتم آره.گفت زانوهاتم درد مي كنه.گفتم بعله!گفت تو هيچي نگي من تا صبح دردهات رو برات ميشمارم كه همش هم به خاطر ورزش نكردنته.تو رو خدا ورزش كن.حداقل براي زيباييت ورزش كن!!خلاصه كه دكتر بيچاره داشت سكته مي كرد از دست من!!!ديگه بهش قول دادم كه ورزش كنم و بعد هم گفت آتل هم بگير و وقتي با دستت كار زياد مي كني ببند و كلسيم و ايناهم بخور و ورزش كن!!!
بعله!!
و اينچنين است كه بنده در به در دنبال كلاس ايروبيكي مي گردم كه بعد از ظهرها باز باشد!!!كه از مهر بروم!!!آري!!![]()
برم ببينم امشب تا ساعت چند بايد غلت بزنم تو رختخوابم؟؟![]()
بعد نمی دونم چرا پررنگ تر از همه چی یاد سلفمون افتادم؟شاید به علت فشار بیش از حد گرسنگی بر سلول های سفید یا خاکستری مغزم بود!!در هر صورت...عجیب دلم هوای سلف رو کرد!
خب بالاخره یه دانشگاهه و سلفش دیگه!درس و اینا که تعطیله.حداقل یه صفایی به شکم بدیم!!
خدایی غذاهای سلف ما هم خوبن.به پای غذای مامان نمی رسه اما قابل خوردنه حداقل!!و تنوعش هم زیاده تقریبا!
دلم هوای دیلینگ دیلینگ قاشق چنگالای تو کیفمون رو كرد!!و صف طولانی غذا و قار و قور شکم ما گشنه های خدایی!!که هرچی جلومون می ذاشتن می خوردیم!
دلم واسه نسیم و نصیحت های مادرانش و چشم غره هاش تنگ شد وقتی که من یک عالم نمک می ریختم رو غذام و اونم هی حرص می خورد که فشار خون می گیریییی!!!و دفعه بعد سعی می کرد نمکدون رو قایم کنه ازم!!
یاد زهرا که با حرص از پسرهای کلاسمون حرف می زد و همیشه اعصابش از دستشون خورد بود اما با یه کلمه من که بیعارانه می گفتم بی خیال بابا...بی خیال می شد و باز می خندید و غذاش رو می خورد.
یاد نازی که همیشه خدا یادش می رفت کارت غذاش رو شارژ کنه و میومد وای میستاد بالا سر ما که داشتیم غذا می خوردیم و شروع می کرد حرف های بی ربط زدن از همه جا و یه جوری نگامون می کرد که ما می فهمیدیم منظورش چیه و وقتی بهش می گفتیم بیا بخور می گفت نــــــه ممنون اما معلوم بود گشنگی دمارش رو در آورده!و تا یکیمون به زور نمی رفتیم و براش قاشق چنگال نمی خریدیم و نمیاوردیم راضی نمی شد باهامون بخوره.
یاد غيبت ها و هر و كر هامون سر ميز غذا كه واقعا خستگي از صبح سر كلاس بودن رو از تنمون در مياورد
ياد نسيم كه هميشه خدا اون پوشه داغونش رو تو سلف جا مي ذاشت و فرداش بايد همه جا رو دنبالش مي گشتيم!
و زهرا كه اعصابش خورد مي شد وقتي من و نسيم هر دفعه كه از سلف ميومديم بيرون مي گفتيم حس مي كنم يه چيزي جا گذاشتم!!
دلم درست کردن مقنعه و موهامون تو شیشه سکوریت های سلف رو خواست!وقتی که جلوی شیشه ها یک عالم دختر وای میستادن به مو درست کردن!!
یاد وقت هایی که سلف شلوغ بود و ما یه دستمون کیف و کتاب و پوشه و کاپشن و یه دست دیگمون ظرف غذا؛گشنه و تشنه دنبال ميز خالي مي گشتيم كه حتما هم به تعدادمون صندلي داشته باشه و پيش هم بشينيم...مي رفتيم بالاي سر بچه ها واي ميستاديم كه يعني پاشين ديگه بَسِتونه!!!و آخر هم مسئولاي سلف به دادمون مي رسيدن و به زور بچه هايي كه غذاشون تموم شده بود اما تعريف هاشون تموم نشده بود رو از سر ميزها بلند مي كردن كه ماها بشينيم!
حتي دلم هواي گربه هاي چندش دم سلف رو كرد كه هر بار جيغ يكي از بچه ها رو در مي آوردن و آبرومون رو جلو پسرها مي بردن!!همچين مثل دو تا نگهبان مي نشستن دو طرف پله هاي سلف كه فكر مي كردي از يه گنجي چيزي محافظت مي كنن!
آخي...چقدر دلم هواي اون روزاي خوب رو كرد!
كمتر از يه ماه مونده...آخ جون!


