تبليغاتX
دل نوشته های من


دل نوشته های من

ديروز وقتي خسته و كوفته و سرما خورده،تو هياهوي خيابون ا*ن*ق*ل*ا*ب ناخواسته توي اون همه فشار بودم و با يه بغض گنده تو گلوم فقط شاهد و شنونده توهين به كسايي بودم كه دوستشون دارم و نمي تونستم ازشون دفاع كنم؛بالاخره به اين نتيجه رسيدم كه بايد از اينجا رفت...
ديروز وقتي چهره كسايي رو مي ديدم كه مثلا هموطنم هستن و بهم مي گن م*ن*ا*ف*ق و مرگ من و امثال منو مي خوان فهميدم كه بايد از اينجا رفت...
ديروز وقتي نعره هاي كسايي رو مي شنيدم كه  مثلا هموطنم هستن فهميدم كه بايد از اينجا رفت...
ديروز وقتي با خودم فكر مي كردم هوايي كه دارم تنفس مي كنم آلوده به نفس چه كساييه فهميدم بايد از اينجا رفت...
ديروز وقتي ديدم تمام تفكراتم راجع به اين كه مردم كشورم خيلي خوبن و نمي ذارن اينجوري بمونه و يه روزي همه چي خوب مي شه يه خواب و خيال بيشتر نبوده فهميدم كه بايد از اينجا رفت...
ديروز وقتي ديدم مردم كشورم چه راحت يه طرفه به قاضي مي رن و چه راحت سرشون گول ماليده مي شه و چقدر دهن بينن فهميدم كه بايد از اينجا رفت...
و من از ديروز تا حالا دارم به رفتن فكر مي كنم و به وطنم،وطني كه تا حالا حاضر نشدم به خاطر تعصبي كه بهش دارم پامو تو دبي و اين كشوراي عربي بذارم،تا حالا حاضر نشده بودم حتي فكر مهاجرت رو هم بكنم،به خاط عشقي كه به اين سرزمين داشتم...
اما از ديروز تا حالا...
فكر مي كنم ديگه بايد رفت...
فقط نمي دونم با اين همه عشق به اين سرزمين چيكار كنم؟من انگار وصله شدم به اين خاك،انگار يه روز تمام اين سرزمينو بلعيدم و جزيي از وجودم شده،انگار تو آغوش اين خاك بزرگ شدم،انگار يه درختم كه ريشه هام تو اعماق اين خاك هر روز بيشتر و بيشتر پيش ميرن؛حالا چطور ريشه ام رو بذارم و برم؟نمي خوام تا آخر عمرم يه درخت پيوندي باشم...
چطور بكنم و برم از اينجا؟چطور عشقمو،سرزمينمو بذارم واسه همونايي كه ديروز نعره مي كشيدن و برم؟چطور............

آخر از همه اين كه از ديروز تا حالا تمام مدت اين شعر شفيعي كدكني رو كه يه زماني نيلوفر تو وبش گذاشته بود با خودم زمزمه مي كنم:

در روزهاي آخر اسفند
كوچ بنفشه هاي مهاجر
زيباست
در نيم روز روشن اسفند
وقتي بنفشه ها را از سايه هاي سرد
در اطلس شميم بهاران
با خاك و ريشه
ميهن سيارشان
در جعبه هاي كوچك چوبي
در گوشه خيابان مي آورند
جوي هزار زمزمه در من مي جوشد
اي كاش
اي كاش آدمي وطنش را
مثل بنفشه ها
يك روز مي توانست
با خويشتن ببرد هركجا كه خواست
در روشناي باران
در آفتاب پاك

نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 5:17 بعد از ظهر توسط مینا| |

تاسوعا و عاشورا ياد آور خيلي از خاطراته براي من.خيلي خوب و واضح همشونو به ياد دارم.مهم ترين خاطرات،بودن با دوستاييمه كه واقعا دوستشون دارم.كسايي كه تمام نوجوونيم رو باهاشون گذروندم!كسايي كه از تمام جيك و پيك هم خبر داريم.از همون اول راهنمايي تا الان ۹۹ درصد اتفاقات زندگي هم رو مي دونيم.چيزايي از هم مي دونيم كه مامان باباهامون هم نمي دونن!
تاسوعاي امسال هم خوشبختانه تونستم هر چند كم يكي از دوستاي خيلي خوبم و برادرش رو ببينم.اين خواهر برادر دو قلو هستن و همسن هم هستيم.چه خاطراتي كه با هم نداريم.درست مثل خواهر و برادر خودم مي مونن.خواهر رو كه زياد ديده بودم اما برادرش رو چند وقت بود نديده بودم و وقتي صداش زدم آقاي مهندس خودم هم جا خوردم كه واقعا اين ماييم كه يه زماني ميرفتيم تو پاركينگ خونه ما و با هم بازي مي كرديم و حالا هر كدوممون يه وري دانشجوييم و ديگه اون كوچولوهاي سابق نيستيم؟؟؟؟!!!چقدر زود گذشت!
نيم ساعت بيشتر پيش هم نبوديم ولي من تفاوت دوستان قديمي با دوستايي كه الان توي دانشگاه دارم رو با تمام وجودم حس كردم.شايد فكر كنين مال اينه كه با دوستاي قديميم خيلي وقته دوستم و صميمي تريم،اما موضوع اين نيست.موضوع طرز تفكر و اعتقاده.خيلي چيزايي كه براي من كاملا عاديه براي دوستاي دانشگاهم يه خط قرمز بزرگه!گاهي طرز تفكرامون ۱۸۰ درجه با هم تفاوت داره و از اين نظر من گاهي خيلي معذب و ناراحت مي شم.اما خوب با دوستان قديميم اصلا اينطور نيستيم.گاهي خودم هم از اين همه تفاهم كه بينمون هست شگفت زده مي شم!
واسه همين ديروز كه از دوستم جدا شدم واقعا دلم گرفت!حسرت خوردم به حال روزهايي كه رفتن و ديگه بر نمي گردن.روزهايي كه بخش اعظمي از زندگيمون رو در كنار هم و توي مدرسه بوديم.البته فكر مي كنم بهره كافي رو از اون دوران برديم اما با اين وجود اون حسرت هميشه با من خواهد موند...

دلم مي خواست اينا رو بنويسم تا هميشه تو وبلاگم باشه.شايد يه جور اداي دين بود به كسايي كه همدم روزهاي نوجووني من بودن!

نوشته شده در یکشنبه ششم دی 1388ساعت 6:53 بعد از ظهر توسط مینا| |

سلام دوستان.خوبین؟
منم خوبم ممنون!دندونم؟؟؟آره اونم خوبه قربون شما!البته خود دندونم که الان حتي تو سطل آشغال دندون پزشكي هم نيست ولی جاش خوبه!نیشخنداون روز که اون پست رو گذاشتم روز خوشم بود!چشمتون روز بد نبینه که فردا و پس فرداش درد و ورم به اوج خودش رسید.فردا صبحش که پا شدم یه لحظه از سرگیجه نزدیک بود كله پا شم!!!آخه شما فکر کن من از پریروز ظهرش یه وعده غذای درست و حسابی نخورده بودم و فقط با آبمیوه و شیر یه کم زنده بودم.خلاصه که قند خون فِرت!!ولي خوب پا شدم يه كم شير برنج خوردم و رفتم دانشگاه و يه كم دوستامو ديدم و حالم بهتر شد.البته مي خواستم نرم ولي يه قرار مهم داشتم(مديونين اگه فكر بد بكنين!!whistling) به علاوه اين كه يه همايش هم تو دانشگاه قرار بود برگزار بشه كه خيلي دوست داشتم برم.خلاصه كه خودم رو به يك عدد ماسك تجهيز كردم و رفتم دانشگاه!!
چهارشنبه ديگه ورم لپم به اوجش رسيده بود.لبم كاملا به يه طرف كشيده شده بود!مثل اينايي كه سكته مي كنن!تازه اون روز امتحان تربيت بدني هم داشتيم!!يعني شما فكر كن!تربيت بدني!اونم ۱۲ دور دور زمين بسكتبال در ۶ دقيقه.اونم من كه در حالت عادي به دور ۹ كه مي رسم حس مي كنم الان روح از بدنم خارج مي شه!!حالا با يه لپ يه كيلويي(صنعت اغراق و مبالغه!)بايد مي دويدم!
ولي امتحان نگرفت!هه هه!!!يعني شانس رو دارين؟؟البته اولش به استاد كه گفتم گفت عيب نداره تو امتحان نده ولي بعد كلا گفت از هيچكي دو نمي گيرم!ولي خوب پرش عمودي گرفت كه خوشبختانه نمره كاملو گرفتم.چهارشنبه این هفته هم ۳ تا تست ديگه رو گرفت كه به جز يكيش بقيه رو كامل شدم.اونم مهم نيست زياد نمرم كم نشد!تست روح از بدن خارج كن(همون دو)رو هم هفته بعد مي گيره.براي روحم دعا كنين.هنوز بهش احتياج دارم!!

همین سه شنبه ای که گذشت يه امتحان داشتيم.جاتون خالي تا تونستيم تقلب كرديم.خدايا من توي اين ۱۲ سال تحصيلم يكي دوبار بيشتر تقلب نكرده بودم اونم در حد چك كردن و اينا!ولي ديروز واقعا همه بسيج شده بوديم واسه حل سوالا.ديگه از هر روشي كه شما بگي ما تقلب كرديم و رسونديم!!استاد هم بيچاره فكش افتاده بود و ديگه چيزي بهمون نمي گفت!!ولي خدايي من كه خيلي خونده بودم.دو سه روز خودمو كشتم و رياضت كشيدم و خوندم ولي امتحانش واقعا سخت بود و زمان بر.اگه زمانش خوب بود من كه فكر كنم تقلب نمي كردم چون بالاخره با يه كم فكر مي شد يه كاريش كرد.ولي زمان كم بود و ما هم سوالا رو تقسيم كرديم كه هر كي وقتشو بذاره سر يه سوال و وقت هدر نره!!!البته من دو تا سوالو از دوستان نوشتم!بقيه رو خودم همت كردم و حل كردم!آخه دفعه اولم بود هنوز راه نيفتادم.ايشالا دفعات بعدي به حول و قوه الهي بيشتر تقلب مي كنيم!

یلدا مبارک،محرم تسلیت،کریسمس هم مبارک،سال نوي ميلادي هم مبارك،سال نوي قمري هم تبريك و تسليت!!گيري افتاديم ها!!!والامنتظر
قرار بود این پست دو سه تا عکس داشته باشه كه به علت فِرت شدن جميع سايت هاي آپلود عكس به دلايل نامعلوم(شايد هم معلوم)اين امر ميسر نگشت!!
شب شما به خير!

نوشته شده در جمعه چهارم دی 1388ساعت 11:55 بعد از ظهر توسط مینا| |

 

لپ راستتونو باد کنین.کردین؟خوب...Stock Photograph - hispanic woman 
with toothache. 
fotosearch - search 
stock photos, 
pictures, images, 
and photo clipart
یه کم هم حس گلودرد و گوش درد بگیرین.گرفتین؟خوب...
یه کم هم حس خورد شدگی استخوانهای فک رو بگیرین.گرفتین؟خوب......
حالا شدین من!ادامه پست رو بخونین!

خوب بله!امروز صبح رفتم آزمایش خون بدم و وقت بگیرم برای دندون پزشکی که از شانس زیبای من گفت همین امروز یه خانومه نمی تونه بیاد شما به جاش میای؟منم یه کم اون آقاهه رو مظلوم نگاه کردم و در حالی که صدای اره و مته دندونپزشکی تو ذهنم طنین انداز شده بود گفتم باشه بذارین.خلاصه که خیلی بی مقدمه ما محکوم به جراحی فک و خارج نمودن دو عدد دندان عقل گشتیم.یه کلاس داشتم دانشگاه که رفتم و باز اون استاد بده اومد و منم از خودم اعصاب خورد و استرس واسه دندونپزشکی...اینم دیدم دیگه بدتر.با اون درس دادنش.دیگه علنا امروز بهش گفتیم ما هیچی نمی فهمیم.تازه ناراحتم شد!دیگه هر طور بود تحملش کردم و ظهر هم پیش به سوی دندانپزشکی.چون نمی تونستم مسواک بزنم هم هیچی نخوردم.یه پاکت آبمیوه خوردم فقط که فکر کنم اگه اونو نخورده بودم زیر دست دکتر بیهوش می شدم.
دکترش یه خانوم تقریبا جوون بود که مهربونم بود خدا رو شکر.واااای آمپول بی حسی رو که زد فاتحه خودمو خوندم.دلم می خواست همونجا زار زار گریه کنم.آخه من تقریبا ۱۳-۱۴ ساله پامو تو دندونپزشکی نذاشتم.البته یکی دو باری واسه چکاپ رفتم که خدا رو شکر مشکلی نداشتم واسه همین خیلی بیشتر می ترسیدم.خلاصه که یه نیم ساعتی زیر دست خانوم دکتر بودیم و کلی بغض نمودیم و کلی به خودمان و خودشان فحش دادیم و بالاخره تمام شد!ولی چه بر من گذشت تو اون نیم ساعت.هر لحظه منتظر بودم فکم از جا در بره.حس می کردم الان تمام دندونام کنده می شن.تنها هم بودم هیچ کس نبود یه دست نوازشی چیزی بکشه رو سرم یه کم لوسم کنه!
الانم طرف راست صورتم یه کم باد کرده و سِره.البته دیگه کم کم داره حسش میاد و تازه دردها از اینجا شروع می شه.حس می کنم یه وزنه به فک راستم وصله و داره می کشش پایین.خدا اين دو سه روزه رو به خير بگذرونه!
خلاصه كه همین دو تیکه عقل رو داشتیم،اونم ازمون گرفتن!
گشنمه!
فعلا خدانگهدار!راستي ديگه مي تونين لپتونو از حالت باد كرده خارج كنين و اون احساسها رو هم نداشته باشين!!

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت 6:29 بعد از ظهر توسط مینا| |

Stock Photo - freedom woman. 
fotosearch - search 
stock photos, 
pictures, images, 
and photo clipart

اين روز ها رو خوب و بد...مي گذرونم.بيشتر خوب...

حس مي كنم دارم كم كم به اون چيزايي كه تو ذهنم بود نزديك مي شم.دارم كم كم پر مي شم از حس هاي خوب،تصميم هاي خوب،فكر هاي خوب...
مثل اين كه قراره اتفاقاي خوبي برام بيفته.از اون اتفاقايي كه هميشه منتظرش بودم.فقط اميدوارم اون چيزي كه پيش مياد با اون چيزايي كه من تو ذهنم از اين اتفاق ساختم مطابقت داشته باشه وگرنه ممكنه يه كم حالم گرفته شه!

اين روزا پرم از حرف.دلم مي خواد بيام اينجا و ساعت ها بنويسم.از احساسات اين روزام،از تغييراتم،از چيزايي كه تو ذهنم وول مي خورن،كارهايي كه دوست دارم انجام بدم،كارهايي كه انجام مي دم،روزمره هام...حتي دلم مي خواد يه كم خاله زنك بازي در بيارم و نخودچي خورون راه بندازم و بشينيم با هم غيبت شمسي و صغري و كبري رو بكنيم!آقايون هم به عنوان كار آموز مي تونن تشريف بيارن!
دلم مي خواد بيام اينجا و اونقدر انرژي مثبت هام رو بريزم تو وبلاگ كه همتون پر از انرژي بشين.
دلم مي خواد يه روز برم بام تهران و يه جيغ بلند بكشم.يه فرياد.يه فرياد كه برسه به اون آسموني كه خدا توش نشسته.مي خوام خدا صدامو بشنوه.مي خوام بهش بگم جون هر كي دوست داري اين روزا رو ازم نگير،بذار يه كم شادي هام دووم داشته باشه،بذار لذت اين روزاي خوب رو با تك تك سلول هام حس كنم،بذار همه چي اونطور كه دوست دارم و هميشه تو خيالم بوده پيش بره.بعد مثل هميشه وجدانم بشه معلم اخلاقم و  از درون بهم بگه اگه روزاي بد نبودن كه الان روزاي خوب رو انقدر قشنگ حس نمي كردي دختر...و منم بين فريادام بگم خدايا شكرت.بد بدي،خوب بدي من عاشقتم،عاشقت!

پ.ن1:پالتو خريدم!
پ.ن2:يه سوال:كشيدن 3 تا دندون عقل خيلي درد داره؟با اين توضيح كه ظاهرا يكيش يه جورايي نهفتست و نياز به جراحي داره
پ.ن3:سوال بالا از اون سوالهاي با جواب اظهر من الشمس بود.نه؟ تو رو خدا دلداريم بدين!
پ.ن4:دو فيلم در يك هفته:محاكمه در خيابان و بي پولي.اولي را زياد نپسنديديم ولي با دومي بسياااااااار حال نموديم!!!
پ.ن5:چرا بهرام رادان انقدر خوش استيل است؟
پ.ن6:در راستاي بند 4 چشمان ما به جمال دو سينماي بزرگ و باحال تهران نيز روشن شد.اولي سينما آزادي كه عشق من است و دومي پرديس ملت كه خوب بود.ولي آزادي چيز ديگريست!نرويد نيمي از عمرتان برباد فناست
پ.ن7:عزت شما زياد!

نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 10:45 بعد از ظهر توسط مینا| |

سلامي چو بوي خوش آشنايي!

خوب مي بينم كه چند روز تعطيليم و حالي به حولي!البته هميشه تعطيلات زياد كه باشه به بطالت مي گذره.مگر اينكه برنامه سفر بريزي و چند روزي بزني به دل جاده.ولي خوب الان همه جاده ها برفيه و خطرناك.ما هم قصد داشتيم بريم سفر ولي آخرين خبري كه داشتم اين بود كه نمي ريم.به همون علت بارندگي و اينا!
اما خوب براي فردا يه برنامه نصفه نيمه دارم.مي رم دوستمو ببينم.همون كه شهرستان درس مي خونه و توي يكي از پستام ازش گفته بودم.اميدوارم فردا هوا خوب باشه.پارسال كه يه بار رفتيم بيرون آنچنان باروني ميومد كه هممون موش آب كشيده شده بوديم.

خوب.امتحانامم دادم.زبان رو كه هنوز جوابشو ندادن.ولي يه امتحان ترم داشتم دوشنبه كه عملي بود.همون كه پست قبلي نوشتم سخته و مي ترسم و آقاهه شوخه و گفته اذيتتون مي كنم و.هنوز يادتون نيومد.خوب عزيزم پست قبلي رو بخون يادت مياد!!!!!!!آره خلاصه،همون امتحان كذايي رو مي گم.با عرض شرمندگي بايد بگم كه ۲۰ شدم!واقعا روم سياه.مي دونم آبروي هرچي دانشجوه بردم اماچه كنم؟از دستم در رفت به خدا!!ايشالا امتحاناي بعدي از خجالتتون در ميام!مخصوصا امتحان تربيت بدني كه مثل چي ازش مي ترسم.فقط اميدوارم يه ده بگيرم نيفتم.خيلي مي ترسم.حتي بيشتر از آناتومي از تربيت بدني مي ترسم!آخه منم بابام به ورزش و اينا حسسسسااااسسسس!يعني من همه رو ۲۰ بشم تربيت بدني رو كم بشم قبول نيست!
ولي اين بيسته بدجور چسبيد بهم.آي حال داد،آي حال داد!!اصلا از اون روز به بعد خيلي خيلي حالم خوب شده.همون حالم كه ۳ ماهه بَده ها!!!در عرض ۲ ساعت خوب شدم.آخه شيرينيش به اين بود كه تنها ۲۰ بودم و همونجا جلوي پسرا دخترا كلي برام دست زدن و ابراز احساسات كه بيستِ كلاس دختر بوده!!!خلاصه كه خيلي بهم چسبيد.جاتون خالي!

الانم كه نيمه شبه و هوا سرد و من با يه دماغ يخ كرده و يه كامپيوتر نفتي كه صداي تراكتور مي ده و هر چند دقيقه يه بار يه مشت از بنده نوش جان مي كنه تا ديگه صدا نده نشستم و دارم مي نويسم.دلم مي خواد هرچي كه تو ذهنمه بنويسم اما نمي دونم چرا يه مدتيه خيلي با جرح و تعديل مي نويسم.نمي دونم حس مي كنم يه جورايي اعتمادم به دنياي مجازي و صفحه وبلاگ كم شده.شايد علتش چند تا مزاحمي بود كه چند وقت پيش داشتم.
يه برنامه هم دارم دانلود مي كنم كه الان نوشته يك ساعت و نيم ديگش مونده.البته اونو واسه دلخوشي نوشته.فكر كنم دو ساعت بيشتر بشه.نمي دونم بشينم پاش يا نه.شايدم كامپيوترو گذاشتم تا صبح دانلودش كنه!!!با اين سرعت اينترنت بهتر از اين نمي شه.بايد جدي به فكر اي دي اس ال باشم.چون خيلي تو اينترنتم  و همه معترضن كه چقدر تلفنو اشغال مي كني.در ضمن گاهي اينجور دانلود ها پيش مياد و آدم دستش مي مونه تو پوست گردو!

پالتو هم نخريدم آخر!!وقت ندارم برم خريد.حالا شايد اين چند روز تعطيلي رفتم خريدم.كماكان پروژه تبديل مينا به يك عدد فشن پا برجاست!!منتظر اخبار بعدي باشيد!

ديروز با بچه ها بحثي داشتيم راجع به اعتماد به نفس.همه قويا مي گفتن كه من به شدت اعتماد به نفسم بالاست.نمي دونم چرا اين رو مي گن؟شايد چون من تنها كسي هستم تو كلاسمون كه از رشتمون دفاع مي كنم و مثل بقيه تا بچه هاي پزشكي رو مي بينم آه سوزناك نمي كشم و حسرت نمي خورم.خوب درسته،من يه آرزويي رو سالها داشتم.شايد بيشتر از ۸-۹ سال.اما بهش نرسيدم.ناراحتم هستم.هنوزم اون آرزو تو وجودم از بين نرفته.ولي خوب،حالا كه اين رشته رو قبول شدم چيكار مي تونم بكنم؟عوضش كه نمي تونم بكنم.پس بايد قبولش كنم و سعي كنم همينجا پيشرفت كنم.اصلا اين بچه هاي ما همشون آيه يأسن.من نمي دونم وقتي اين رشته رو دوست نداشتن چرا انتخابش كردن؟اونا كه انقدر به پزشكي علاقه دارن خوب يه سال،دو سال يا هر چند سالي كه مي شد مي نشستن تا به علاقشون برسن.
اصلا حال بد اين مدت من يكي از مهمترين علت هاش همين بچه هامون بودن.يعني اعصابي از من خورد كردن اينا كه خدا مي دونه.تا مي نشستيم بحث رشتمونو پيش مي كشيدن كه الِ و بلِ و ما دوست نداريم و مي خوايم بريم امتحان كارشناسي به پزشكي بديم و ...منم كه با آگاهي و علاقه رشتمو انتخاب كرده بودم هم اعصابم خورد مي شد و تو فكر مي رفتم كه نكنه اينا راست مي گن و نكنه يه چيز ديگه مي زديم بهتر بود و ...يه شبم كه نشستم حسابي آبغوره گرفتم و مامان بابامم عصباني شدن و منم قهر و ....
چند بار بهشون عصباني شدم كه يه دانشجو بايد مُبَلِغ رشتش باشه.بايد با رفتارش،با درس خوندنش،با پيشرفتش وجهه رشتش رو بالا ببره.بايد خودش براي رشتش ارزش قائل باشه تا ديگران هم همون ارزش رو براش قائل باشن.ما هرچي بشينيم از رشتمون بد بگيم بچه هاي پزشكي و اينا بيشتر مغرور مي شن و به قول معروف تو سر ماها مي زنن.خدايي بعضياشون يه رفتارايي مي كنن كه آدم انگشت به دهن مي مونه كه اينا با اين سطح شعور و ادب قراره بشن دكتراي اين مملكت؟؟؟؟
خلاصه كه بساطي داريم ما با اينا.ديگه من بي خيالشون شدم.گفتم شما هي بشينين ۴ سال بگين آي پزشكي و واي پزشكي.انقدر بگين كه همين ليسانستونم نتونين بگيرين.والا!

عزت زيادگاوچران

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 1:23 قبل از ظهر توسط مینا| |

سلام
دیشب در کمال ناباوری کلی تو وبلاگ نوشته بودم به علاوه یه ای میل بلند بالا بعد یهو خواستم یه فایل عکس رو تو کامپیوتر باز کنم که باز این کامپیوتر نفتی ما خون به مغزش نرسید و هنگ کرد و دست منو تو حنا گذاشت!یعنی دلم می خواست خودمو به همراه کامپیوتر پرت کنم پایین !!!!
راستی گفتم حنا یادم افتاد که داره کارتون حنا دختری در مزرعه رو باز می ده.انقدر ذوق کردم که نگو.من چیز زیادی ازش یادم نیست.فقط اون تیتراژ اولش و اون آهنگ نوستالژیکش و حنا که داشت نخ می ریسید رو کاملا به یاد دارم.حالا هر وقت که وقت کنم می شینم می بینم.البته معمولا یادم می ره و یهو از آخراش می رسم اما همونم خودش خوبه

خوب...دیشب از احوالات این روزام نوشته بودم.این که در کمال ناباوری کارم به جایی رسیده که دیگه تجریش درمانی هم برام جواب نمی ده!دیروز صبح بعد از یه هفته برنامه ریزی پا شدم شال و کلاه کردم و تنهایی تا تجریش پیاده رفتم.نهایت اعتماد به نفسم هم اینجا بود که ته جیبم به جز یه ۵۰۰۰ تومنی هیچی نبود!!!البته همونم زیادیم بود چون ۱۰۰۰ تومنشو خرج کردم و بقیش الان همون ته جیبمه!ولی از وقتی برگشتم خیلی اعصابم خورده!واقعا من چم شده که حتی دیدن تجریش هم حالم رو خوب نمی کنه؟دیگه کم کم دارم جدی نگران خودم می شم.تازه حالم بیشتر بد شد با رفتن به تجریش!حس کردم من متعلق به این دهه نیستم!طرز لباس پوشیدنمو می گم در مقایسه با طرز لباس پوشیدن سایر نسوان همسن و سالم.دیدم همه بٍلا استثنا پالتو پوشن!!فقط من بودم که مانتو+کاپشن پوشیده بودم!!محض خوشحالی من یه نفر هم نبود که مثل من لباس پوشیده باشه.تازه همه آخرین مدلهای مو و آرایش و همه شلوار در بوت و همه ساکهایی پر از خرید به دست!!!اونوقت من موهام به هم ریخته فقط یه کرم ضد آفتاب زده بودم اونم چون عادت کردم و پوستم خشک می شه اگه نزنم.حالا خدایی شما بودین دپرس نمی شدین؟؟خوب من چه کنم آخهههه؟؟؟؟پالتو گرونه به خدا!منم که شانس ندارم،دست رو هرچی می ذارم گرون ترین چیزه!ولی دیگه تصمیمم رو گرفتم.من امسال باید پالتو بخرم به هر قیمتی که شده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!یک فشنی بشم منحالا می بینین!!!

از سه شنبه با هماهنگی استادها کلاسها رو تعطیل کردیم تا شهرستانیهامون برن خونشون!!تصمیم داشتم کلی درس بخونم تو این تعطیلات ولی کلی نخوندم!یه کم خوندم.حالا امیدم به فرداست که بتونم یه ذره از بار درسا رو کم کنم چون خیلی ها رو از اول ترم نخوندم.دو شنبه هم که امتحان پایان ترم دارم.اونم عملیییییی.رها که هی دلداری می ده می گه نترس آسونه ولی من از اون آقاهه که امتحان می گیره می ترسم.خیلی شوخه ولی به شدت سخت گیره.همشم از اول ترم می گفت می خوام آخر ترم اذیتتون کنم!توی این تشخیص نوع گلبول های سفید اگه با من راه بیان خیلی خوبه.کاش لنفوسیت یا مونوسیت به من بیفته!خلاصه که هم اکنون نیازمند یاری سبزتان هستیم!
امتحان زبان هم خوب بود.خوشم میاد همه ضایع شدن.نشسته بودن کل کتاب رو جویده بودن و کلی لغت حفظ کرده بودن و واسه حال گیری هم دیگه هر چی لغت سخت بود از رو جلد کتاب و اون گوشه ها و ...در آورده بودن و از هم می پرسیدن و ذوق می کردن که بقیه بلد نیستن!ولی امتحان اصلا از کتاب و لغت و اینا نبود.یه جور درک مطلب بود.باید زبان می دونستی و سر کلاس اکتیو می بودی نه این که کتاب رو حفظ باشی!نمی دونم چند می شم اماخوب می شم!

امروز صبح هم رفتیم جشنواره بادبادک ها تو پارک طالقانی.همونجایی که مترو حقانی هست.همینطوری رفته بودیم نگاه کنیم اما در یک اقدام غیر منتظره وسایل گرفتیم و بادبادک ساختیم.البته بادبادکمون زیاد بالا نرفت.اما کلی خوش شانسی آوردیم و تو قرعه کشی یه فلاسک برنده شدیم!!!!!خیلی خوش گذشت.وقتی می دویدم که باد بادک رو بفرستم هوا یاد فیلم درباره الی افتادم و آخرین صحنه حضور الی.با چه شادی و خوشحالی می دوید و بادبادک هوا می کرد.یه جور حس رهایی و آزادی به آدم می ده دیدن باد بادک.وقتی هم که خودت همراه باهاش می دوی دیگه کاملا اون حس رو درک می کنی.تجربه خوبی بود!من که تا حالا جدی بادبادک نساخته بودم.البته امروزم نساختم.بابام ساخت و ما دیدیم!امکاناتمون هم در حد ۰ بود.فقط بهمون کاغذ دادن و نی حصیر و نخ و سریش.به جای قیچی از چاقوی میوه خوریمون استفاده کردیم و چشمی هم اندازه گیری می کردیم.همین شد که نرفت بالا دیگه!!

خوب دیگه همین!راستی عیدتون هم مبارک.مخصوصا حاجی ها!حاجی داریم اصلا؟؟؟!!
در ضمن در راستای عید قربان نظرتونو به این پست علیرضا جلب می کنم(علیرضا پورسانت ما فراموش نشه!!!)

خوش باشین دوستان!

نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 0:9 قبل از ظهر توسط مینا| |

۱- من خوبمwhistling

۲- هی میام می نویسم خوشم نمیاد پاکش می کنمخنثی

۳- اون آقاهه بود که گفتم کارت پخش کنه و هندز فری تو گوششه و جین می پوشه.خوب؟...چند وقته نیستش.نگرانشمنگران

۴- آناتومی خیلی سختهافسوس

۵- پسر هامون خیلی خر خونن.می ترسم.یه دختر باید شاگرد اول بشه.من اجازه نمی دم این عنوان نصیب پسرا بشهزبان

۶- فردا امتحان زبان داریم.انقدر بچه ها بهم می گن"تو که زبانت خوبه" که باورم شده و حوصله ندارم بشینم بخونم

۷- هفته دیگه اولین امتحان عملی دانشگاه رو می دیم.می ترسماسترس

۸- چقدر هوا سرده

۹- نیکو خردمند رو خیلییییییییییییییییی دوست داشتم.روحش شادناراحتنگران

۱۰- امسال اولین سالی بود که پاییز رو با تمام وجودم حس کردم.انقدرم عکس گرفتم که مموریم فول شده.نمی دونم چرا پارسالا انقدر قشنگی پاییز رو درک نمی کردم؟تازه پاییز امسال زیاد حالم خوش نبود.ولی با این وجود خیلی از این جشنواره رنگ لذت بردمقلب

۱۱- یکی رو می خوام که ساعت ها براش درد دل کنم.ولی یافت می نشود،گشته ایم ما!افسوس

۱۲-چه پست زشتی شد.مجبور نیستین براش کامنت بذارین چون فکر نکنم بشه واسه همچین پستی نظر گذاشت!خنثی

۱۳- شاد باشیدrose

نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 6:1 بعد از ظهر توسط مینا| |

رمز همون قبلیه


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 7:40 بعد از ظهر توسط مینا| |

مدتی بود و هست که حال خوشی نداشتم و ندارم.البته ظاهرم اینو نشون نمی ده.مثل همیشه می گم و می خندم و سر به سر بچه ها می ذارم و ...اما از درون یه چیز دیگه ام.چند روز پیش اومدم یه کم غر غر اینجا نوشتم اما ثبت موقتش کردم و پشیمون شدم که پابلیشش کنم.شما که گناه نکردین من هی بیام غر بزنم شما رو هم افسرده کنم.
امروز رفتیم واسه معاینات پزشکی.یه بخش مشاوره داشت که کار خاصی نمی کردن فقط یه فرم دادن پر کردیم.یکی از سوالاش گفته بود در یک ماه اخیر مشکل عاطفی و ... داشتین؟اگه بله مختصری توضیح بدین.منم سر درد دلم وا شد و به جای مختصری ۵-۶ خط نوشتم.نمی دونم می خوننش و کاری می تونن انجام بدن یا نه؟مهم نیست،مهم این بود که من یه جا درد دلامو به زبون آوردم.

بقیه پست رو رمز دار می کنم.رمز رو هم واسه همتون می فرستم.یکی دو نفر که نه وبلاگ دارن نه آدرس ای میلشونو دارم یه آدرس ای میل برام بذارن تا به اون آدرس رمز رو براشون بفرستم.راستش هیچ وقت دلم نمی خواست پست رمز دار تو وبلاگم بذارم.زیاد از این کار خوشم نمیاد.اما این پست فرق داشت.ببخشید دیگه..


ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 8:39 بعد از ظهر توسط مینا| |


Design By : Night Skin