گزارشانه!

شاید خیلی جالب نباشه که انقدر دیر به دیر میام اینجا و یه چیزی می نویسم و باز میرم تا چند مدت بعد!!اما از نظر خودم خیلی هم بد نیست.شاید علتش اینه که یه موقع هایی عجیب میل به نوشتن پیدا می کنم و اکثرا اینجور مواقع به دفترم پناه میبرم.یادش به خیر که اون وقتا میومدم اینجا و از هررررچی که تو ذهنم بود می گفتم.

این روزای منم خوب و بد میگذرن.حس های متفاوتی رو تجربه می کنم.خب چند ماهی هست که فارغ التحصیل شدم.فعلا تصمیم گرفتم خودم رو واسه ارشد آماده کنم(آره متاسفانه قبول نشدم دقیقا هم به خاطر همون دو تا درس ضریب یکی!)و اگه خدا بخواد و اونجایی که برای کار اسم نوشتم هم بخواد!!ممکنه از اوائل سال دیگه برم سر کار.بهش که فکر می کنم ته دلم میلرزه.یه حسی که نمی دونم چیه!یه خوشحالی توام با استرس!ولی بی صبرانه منتظرم که استقلال مالی رو تجربه کنم و از الان نقشه ها دارم واسه حقوقم!!!

دیگه این که امسال به چند تا از هدفهام که اول سال خیلی دور از ذهن بودن دارم می رسم.یکیش ورزش مستمر بود که خدا رو شکر سه ماه هست که انجام میدم و دیدن تاثیرش هم روی جسمم هم روی روحم واقعا برام شگفت انگیزه.و عاشق عضله کوچولوی بازوم هستم که رشدش کاملا محسوسه و من کیف می کنم میبینمش!یه حس قوی بودن بهم دست می ده!!!
یه هدف دیگم هم که کلاس زبانم بود که خوشبختانه ادامش دادم و آخر سال مدرک داخلی موسسمون رو می گیرم و یه سطح میرم بالاتر.
فقط این رانندگی طلسم شده و الانم که فرصتش رو ندارم.مایه تاسف اینجاست که امسال گواهینامم پنج ساله شد و تعویضش کردم!!بدون این که حتی یک بار درست حسابی بشینم پشت فرمون.و این موضوع جدیدا خیلی برام سنگینه!!یه جورایی رانندگی یه چیزی شده که هر دختری بلده!مثلا یادتونه می گفتن هرکی کامپیوتر ندونه انگار بی سواده؟الانم واقعا رانندگی همین جریانو داره.منم که واقعا ترسی از این رانندگی افتاده تو دلم که نمی دونم چه کنم باهاش!!

خلاصه که اینم جریان این روزای من!درسم که کماکان و مثل همیشه حضور پررنگی توی زندگی من داره!!درسام رو دوست دارم و از خوندن لذت می برم.فقط توی این سه ماه خیلی بالا پایین بودم از نظر درسی.یه روز عالی میخوندم ویه روز هیچی هیچی نمیتونستم بخونم.اما دو هفته ای میشه که یه برنامه خوب ریختم و خدای مهربونم بازم بهم نشون داد که منو می بینه و درخواست کمکم رو میشنوه.چون دقیقا فردای یه شبی که دیگه از درس نخوندن و عمل نکردن به برنامه هام خسته شده بودم و گریه می کردم،یکی از دوستای پیش دانشگاهیم بهم گفت که میخواد واسه ارشد بخونه و یه پایه میخواد واسه خوندن و کتابخونه رفتن.و اینطوری شد که من از این رو به اون رو شدم و این مدت با هم میخوندیم و خدا رو شکر راضی بودم از خودم.

دیگه اینکه این روزا یه حسی در من هست،یه چیزی رو با تمام وجود می خوام...که نمی دونم واقعا اون چیز بعد از رسیدن بهشم انقدر شیرین خواهد بود یا نه!!کلا این روزا وسط درس خوندنام همش به این موضوع فکر می کنم و غالبا هم به نتیجه خاصی نمی رسم.
فقط دوست دارم بگم خدای بزرگم؛مثل همیشه و این 24 سالی که همیشه خودمو تو آغوشت حس میکردم از این به بعد هم کمکم کن.مرسی...

تابستان خود را چگونه می گذرانید؟

سلام!!خیلی دیر اومدم اما خب بالاخره اومدم که بنویسم از این روزام!!!

کنکورم ۹ خرداد بود.درست یک هفته قبلش و زمانی که تو اوج درس خوندنم بودم و از کارآموزیمم مرخصی گرفته بودم!!یه ویروس بود نمی دونم چی بود که به جون من افتاد و حالتی شبیه مسمومیت شده بودم.خلاصه که دیگه انقدر به خدا جونم غر زدم و خودمو واسش لوس کردم که این چه وقت مریض شدن بود و اینا که خودش می دونه فقط!!حدود ۳ روز همینطوری بی حس و حال افتاده بودم تو رختخواب.همشم تو اون حال گریه می کردم می گفتم تستام موندههههههه!!!دوره فلان درسم موندههههههه!!!اگه تا هفته بعد خوب نشم چیییییییییییییی؟؟؟؟و خلاصه مامانم اینا رو کلافه کرده بودم!!ولی خب اتفاقی بود که افتاده بود و من تقریبا بهتر شدم.اما دیگه تا روز کنکور هیییچ گونه میوه های تابستونی و غذاهای مورد دار نخوردمایضا آب و چایی رو هم از دو روز قبل به خودم حرام نمودم!!!یعنی عاشق خودمم!!!یه کنکور خواستم بدم خودمو کشتم
کنکور هم بد نبود و اختصاصیاش تقریبا آسون و تکراری بود اما دو تا درس عمومی یعنی زیست و بیوشیمی واقعا سخت بود و منم نه رسیده بودم درست حسابی بخونم نه تستی زده بودم از اون دو تا درس.خلاصه که کلی جلوی خودمو گرفتم که الکی جواب ندم و نمره منفی نیارم.بالاخره هرچی بود گذشت تا شهریور نتیجه ها بیاد.

۵ تیر هم آخرین امتحان دوره کارشناسی رو دادیم و تمـــــــــــــــــــاماصلا اصلا اصلا باورم نمی شه که ۴ ســـــــــــــال به سرعت برق و باد گذشت.۴ سال پر از تجربه و خاطره.۴ سال پر از عشق به دانشگاه و درسای شیرین و آزمایشگاه ها و استرس های وحشتناکی که سر امتحانای آزمایشگاه ها به خصوص آزمایشگاه انگل کشیدیمهمه و همه به خاطرات پیوست و من حقیقتا از این که دانشگاه تموم شد ناراحتم.البته فقط از این که از دانشگاه دور می شم ناراحتم و خیلی واسه بچه های کلاس دلم تنگ نمی شه.کلا خیلی کلاس خوبی نیودیم و منم دوست آنچنانی صمیمی نداشتم.نمی گم بچه های بدی بودن.فقط یه جورایی دنیاهاشون با من متفاوت بود اکثرا.و نکته جالب این که روز آخر اصــــلا هیچکی از هیچکی خداحافظی نکرد و مثل بقیه کلاسا با سردر دانشگاه و با بچه های کلاس عکس نگرفتیم!!!یعنی احساساتمون منو کشته.فکر کنم همه لحظه شماری می کردن که دیگه همو نبینیم و راحـــت بشیم

بعد از اونم به مسافرت و مهمونی و بیرون با دوستام گذشت.یکی از این بیرون رفتنا با دوستای دوره راهنماییم بود.بعد از ۹ سال همدیگه رو می دیدیمواقعا بهم خوش گذشت.رفتیم فود کورت جام جم روبه روی پارک ملت.خیلی جای خوبی بود و ما از ۵ عصر تا ۹ شب نشستیم و هیچی هم بهمون نگفتن.انقدرم جالب بود!یه عدمون که همون ۵ تا ۹ اونجا ثابت بودیم اما بقیه بچه ها هرکی یه ساعتی اومدو یه ساعتی رفت و هرکیم می اومد یا می رفت با همه بچه های دور میز روبوسی می کرد و کلا صحنه جالبی رو ساخته بودیم!!
چیزی که خیلی برام مهم بود این بود که بچه ها هیچ تغییری نکرده بودن و همه همون اخلاقا رو داشتن.حتی بعضیهاشون بهتر هم شده بودن و یه کوچولو بچه بازی که اون موقع ها بود رو هم دیگه نداشتن و واقعا صمیمی و مهربون و خانوم بودن.کلی هم خاطره از معلمامون تعریف کردیم و خندیدیم و اونجا رو رو سرمون گذاشته بودیم دیگه

دیگه این که این چند روز اخیر رو هم به دکتر و آزمایش گذروندم.همینطوری برای چکاپ.جالب بود رفتم درمانگاه که پزشک عمومی برام آزمایش بنویسه.طفلک بهم گفت خب چی بنویسم؟؟حالا انتظار داشت من بگم چکاپ یا هرچی خودتون می دونین یا فلان مشکلو دارم خودتون هرچی صلاحه بنویسین!!!ولی من تند تند شروع کردم اسم اختصاصی تست ها رو گفتم و اونم همینطوری سرشو انداخته بود پایین خودکار تو دستش مونده بود و خشکش زده بود!!هیچی نگفت و نوشت و مهر زد بعد سرشو آورد بالا گفت شما رشتتون چیه؟؟منم که تا اون لحظه اصلا حواسم نبود که چی گفتم و چجوری بودم تا حالا یهو نیشم باز شد و گفتم چی می خونم!!!خلاصه دیگه فوضولیش خوابید و سری به نشانه تایید!!! تکون داد و پرسید رشتتو دوست داریو سال چندمی و بازار کارش چطوره و از این صحبتا.ولی خدایی دکتر خوبی بود.بعضی دکترا خیلی بدشون میاد مریض اینطوری بهشون بگه اینو بنویس اونو بنویس.اینم دیگه دید یه جورایی همکاریم هیچی نگفت

اینم از این!!!یه کم پستم زیادی روزانه بود اما اصــــلا عیبی نداره چون من عـــــــاشق روزانه نوشتنم.کلا عــــــــــــــاشق دل نوشتنم

پ.ن:بالاخره بعد از ۶ ســـــــــــــــال گوشی خریدم.بگو ماشالاااااااااااااالبته کادوی فارغ التحصیلیم بود از طرف مامان اینا.دستاشونو بووووووووس
اینم عکسش.ضد آب!!!ضد خاک!!

دوهفته دیگه:)

دوهفته دیگه به روز موعود مونده.و من می شه گفت نسبت به این فاصله زمانی کم تا روز کنکور؛آرومم!!!

واسه این یکی کنکور واقعا خودم حس می کردم نسبت به کنکور قبلی چقدر بزرگتر و با تجربه تر شدم.کاملا احساساتم متفاوت بود،عملکردم،برنامه هام،افکارم...
و همش تواین مدت با خودم می گفتم کاش واسه کنکور قبلیم هم همینطوری عاقل و با تجربه بودم و شاید نتیجه بهتری می گرفتم.
البته نه که حالا بگم مطمئنم صد در صد قبول می شم و امسال ترکوندم و اینا!!!نه!!اما واقعا از خودم راضیم.از تلاشی که با وجود همه سختی ها کردم.از این که در حالی که خیلییییی ها بهم می گفتن نمی تونی و نمی شه و امکان نداره قبول شی و اینا بازم دست از تلاش و درس خوندن بر نداشتم.با تمام خستگی هام اما تمام تلاشم رو می کردم که حتی شده یه صفحه هم هر روز بخونم.یا روزایی که 12 ساعت پشت هم تو کتابخونه پشت میز می نشستم و می خوندم رو یادم نمی ره و به خاطرش از خودم راضیم:-)
و این که واقعا حمایت و وجود خدا رو پشت سرم حس می کنم و بعد از این همه تلاشی که کردم نتیجه رو سپردم به خودش.می دونم شاید اون قدری که واسه قبولی لازمه نتونسته باشم بخونم.اما به خدا ایمان دارم که بهترین ها رو برام می خواد و رقم می زنه.دلم گرمه به دعاهای اطرافیانم که مطمئنم از لطف خداست که بهم انقدر لطف دارن و مدام واسه چیزایی که به نظر خودم خیلی کوچیک میاد ازم تشکر می کنن و واسم دعا می کنن اونم از ته دلشون:-)
خدایا شکرت...
به امید استراحت های بعد از کنکورررررررررررر:-))

امسال

سلام

خب...این روزها رو هم مثل بقیه روزها می گذرونم و به جز استرس کنکور همه چی خوبه خدا رو شکر.سال هم نو شده و بهار زیبا و دل انگیز من هم از راه رسیده و این روزها من فقط نفس های عمیق می کشم و حریصانه به گل ها و آسمون آبی که تو تهران از محالاته با اون ابرهای تپل خوشگلش نگاه می کنم و زیر لب مدام با خودم می گم شکرت خدا...شکرت
این روزها رو دوست دارم.با همه استرس هاش.با همه خستگی هاش.با این که صبح تا ظهر بیمارستانم و عصرها هم باید به زور خودمو بیدار نگه دارم تا درس بخونم و کلی خسته می شم اما بازم این روزا برام شیرینن...
این که می تونم با امید روزای خوب خودمو سرحال بیارم خیلی کیف می ده.این که وسط خوندن این درسای سنگین به خودم اجازه می دم ۲ دقیقه به آینده قشنگی که واسه خودم تو ذهنم دارم فکر کنم خیلی خیلی شیرینه...اونم فکر کردن با تمام جزییات
این روزها رو دوست دارم چون به یکی از چندین هدفی که واسه امسالم نوشتم تا حدی دارم عمل می کنم.اونم این که امسال سال بودن با دوستامه.و از ته دل لذت بردن از روزای خوب جوونی و مجردی و دخترونهخندیدن های از ته دل به طوری که تمام فرداش فک و گلوم درد بگیره،درد دل کردن های بی پرده با بهترین دوستام بدون این که خجالتی بکشم از بیان افکارم،بحث های کاملا جدیمون،غم های پنهونمون و قربون صدقه هم رفتن هامون...همه و همه رو دوست دارم و خوشحالم که دارم به این هدف امسالم عمل می کنم

اول سال به جز نوشتن اهدافم یه اسم هم برای امسال خودم انتخاب کردمامسال واسه من سال رشد لقب گرفته.امسال می خوام واقعا بزرگ بشم.امسال قراره کلی چیز یاد بگیرم...اگه خدا بخواد
امسال یه قدم دیگه به مستقل شدن و رو پای خودم ایستادن می خوام نزدیک تر بشم.یه فکرایی تو سرم هست که باید بیشتر راجع بهشون فکر کنم و ببینم می شه عملی بشه یا نه؟
امسال باید تا می تونم بخونم و ببینم و یاد بگیرم.نمی دونین چقدرررررررررررر برنامه دارمهمشون هم موکول شده به بعد از کنکورم

خلاصه که من اگرچه بیشتر جسما و خیلی خیلی کم روحاً خسته ام اما پر پر پر از انرژی ام و آماده ملاقات بهترین روزای زندگیم در سال پیش رو

پ.ن۱: دلم می خواد باز اینجا شلوغ بشه.همه دوستان قدیم بیان.کامنت بذاریم،بحث کنیم...
پ.ن۲: بدون رمز نوشتم به این امید که فضولان از اینجا رفته باشند.اگه هم نرفتند لطفا بروند!

دل تنگ...

چقدر دلم برای روزهایی که اینجا با تمام انرژی و جوانی و نشاطم می نوشتم تنگ شده...

چقدر هوای آن روزها را کرده ام...

روزهای خوش قبل از خرداد 89...


اما خوشحالم که همه آن دغدغه های خرداد 89 تا بهمن 90 تمام شد.از این یکی خوشحالم...:)


پاسخ

ادامه نوشته

سوال

بارها اومدم و این صفحه رو باز کردم و کلی تایپ کردم اما دستم نرفته به ثبتش...
شاید یه جورایی یادم رفته اینجا چطوری می نوشتم و از چی؟!!

حالا تصمیم گرفتم شما بیاین از من بپرسین.بپرسین تا منم بنویسم.بپرسین تو این یه سال و نیم-دو سالی که ننوشتم چه سوالایی راجع به من تو ذهنتون میومده!!.البته قول نمی دم به همه سوال ها جواب بدم!!!همینطور قول نمی دم پست جواب به سوالاتون عمومی باشه.و قولم نمی دم که رمزو به همه بدم:))

فعلا

؟

تق تق تق!!!

هنوز کسی اینجا هست؟؟؟

-

یک تار مو سپید...

دلم می خواهد برگردم...